نویسنده: ثنا عصائی حدید
ما در زندگی فرصت های کمی شامل حالمان میشود و اگر از آن فرصت ها به خوبی استفاده نکنیم دیگر شامل حالمان نخواهد شد و فقط پشیمانی به جا می ماند. فرصت را قنیمت بِشماریم.
به سمت سوئیت شصت متری دانشجوئی اش می راند، قطعا دوستانش تا به الان بیدار شده اند. جمعه ها همیشه برایش کسل کننده بود اما انگار این جمعه رنگ و بوی دیگری به خود گرفته بود، مهراب این جمعه سرحال بود.
+سالم دادا ، خوش اومدی
سلام بروبچ،من اومدم
-ای بابا ؛ بچه ها بپرید برید چندتا خرت و پرت بگیرید بیارید بخوریم.یخچال اینجا همیشه مثل مسجد میمونه.خالیه
خالی،موندم من نباشم چجوری زندگی میکنید؟
+محرابی خره ، همه که مثل شما وضع مالی توپ ندارن
به زور بلدی صحبت کنی می ترسم اینو یاد بگیری اون یادت برهعلی توام همش از بدبختی بنال نیز من پولدارم.بعدم دادا کی به تو گفت اصفهونی حرف بزنی؟حالا خوبست فارسیه
+دادا تو نمیفهمی قشنگست.خیلیم شیرینست. تو غصه من و نمخواد بخوری
بنیامین از خواب بیدار شد
+ حالا نمیشه شما دوتا چلغوز اول صبحی انقدر صحبت نکنید ؟ بابا منم آدمم چشم ندارید ببینید یکی خوابه؟
اون دوتا کوشن؟
-این دوتا قبل اینکه من برسم رفتن کوه ، توام دیگه پاشو که الانم اونا بر میگردن ناهار بخوریم.
کیان و سعید خسته از کوه بازگشتند.
- سلام وای که چقدر خسته شدم، من که دیگه کوه بیا نیستم سعید.اونم تو این هوا
+سلام بچه ها، اره خودمم خیلی خسته شدم هوا خرابه
محراب، سعید و کیان را پت و مت می نامیدند. چون آن دو همیشه بدون فکر تصمیم می گرفتند و سریع هم عملی میکردند.
بعداز خوردن غذا هرکدام از آن هاروی تخت خودشان ولو شدن. کمی از ناهار نگذشته بود که حوصله محراب سر رفته بود
موبایل خود را در دست گرفت و سراغ بازی های آن رفت. بعد از چند دقیقه از بازی دل زده شد و وارد اینستاگرام شد. حوصله نداشت استوری های بقیه را باز کند بلکه وارد اکسپلور شد و خودش را سرگرم فیلم های آنجا کرد.
سعید و کیان از شدت بی خوابی روی تخت هایشان بیهوش شدند. بنیامین هم تازه انرژی گرفته بود شروع کرده بود به تست نوت های گیتارش او عاشق قطعه جان مریم بود.
میخواست دوباره آن را بزند.علی هم داشت پروژه اش را تکمیل میکرد.
محراب همانطور که درحال چرخ زدن در اینستاگرام بود با یک پست روبرو شد که در آن نوشته بود 24 ساعت فرصت
دارید هرکار که میخواهید انجام دهید فقط باید روی این پست ضربه بزنید. محراب که کنجکاو شده بود به قسمت
کامنت ها رفت و در کامنت ها متوجه شد که این پست صحت دارد.یکدفعه با هیجان به بچه ها گفت :
-بچه بچها یک پیشنهاد خفن دارم
همه بچه ها اورا با تعجب نگاه میکردند،کسانی که خواب بودند حرف های اورا جدی نمیگرفتند.
-به خدا خیلی خفنه بزارید بگم
+خوب بگو ببینم چیه که انقدر ذوقش رو داری؟
+خوب محراب چه پستی؟بگو دیگه .ای بابامن یک پست داخل اینستاگرام همین االن دیدم و از طریق کامنت ها فهمیدم درسته.
-آقا جان این پست مثل یک بازی میمونه ، بازی 24 ساعت فرصت وقتی روی این پست کلیک کنیم وارد بازی
میشویم.اما هرکس باید خودش بزند.
+مگه میشه آخه همچین چیزی محراب همچین چیزی باشه؟
-االن میفرستم داخل گروه دوستان اینستاگرام.فقط حواستون باشه روش کلیک نکنید.
محراب آن پست را برای دوستانش فرستاد. همه آن ها با دیدن آن پست تازه حرف های محراب براشون حقیقی شد.
+اره دیگه.داخل کامنت ها مردم گفتند شرکت کردند و عالیهیعنی االن هممون میتونیم شرکت کنیم؟
-من میگم ضرر نداره که بیاید همه باهم شرکت کنیم.24 ساعت که بیشتر نیست
+باشه فقط همه باهم باید بزنیم روی پست اگه باهم بزنیم حتما اونجاهم باهمیم
همه آنها حرف محراب را تایید کردند و قرار شد همه باهم به روی ان پست ضربه بزنند.
+بچه ها با شماره من همگی آماده باشید.
آنها انگشت هایشنان را نزدیک پست بردن تا روی آن کلیک کنند.
+با شمارش من 1 2 3
همه آنها ضربه زدند و وارد یک جاده شدند، حیرت زده اطراف را نگاه میکردند که صدای پای کسی توجه آنها را جلب کرد.
خوب به حرف های من گوش بدید من پدر این چالش 24 ساعت فرصت هستم. شما نمیتوانید همین االن وارد این
چالش بشید.چون قانون این چالش اینه که شما تو کل 24 ساعت نمیتونید بخوابید پس بهتره االن برتون گردونم به
جایی که بودید تا بخوابید و راس ساعت 24 همه شما به طور اتوماتیک به اینجا می آیید و چالش 24 ساعت فرصت
برای شما فعال میشود.
-من یک سوال دارم چرا نیمشه داخل چالش خوابید؟
+فکر کنم متوجه این چالش نشدی محراب خان.این چالش فقط یک بار بهت فرصت میده.فقط یک 24 ساعت،حاال
خود دانی.
همه یچه ها به طور ناگهانی به سوئیت برگشتند.کیان که گرسنه بود پاشد تا غذایی درست کند تا بخورد.
-هی حاجی غذا درست نکن من که نمیخورم.
کیان خطاب به محراب و بقیه گفت:
+دیونه شدی؟بیاید یچی بخوریم و بخوابیم.
+خوب کیان، محراب راست میگه ما سه وعده داخل چالشیم کلی فرصت داریم تاهرچی میخوایم بخوریم.
-دقیقا پس به حرف من رسیدی کیان؟دیونه بازیه اگر بخوای چیزی بخوری؟
کیان که قانع شده بود روی تختش رفت تا بخوابد.همه آنها تا ساعت 24 خوابیدن و دقیقا راس همان ساعت وارد همان
جاده قبلی شدند.
همان اقا باز هم امد.
+خوب از الان بیست و چهار ساعت فرصت شما شروع شد. بهتره دست و پاتونو گم نکنید زمان زود میگذره.
پسرها درحال تصمیم گیری بودند که فکری در ذهن کیان جرقه زد
+من که میگم بیاید بریم هر ماشینی دلمون میخواد برداریم بریم داخل اتوبان ها ویراژ بدیم.
همه با او موافق بودند هر ماشینی که میخواستند میتوانستند بردارند و سوار آن شوند ، هرکدام از آنها یک مدل برداشته
بود.
+بریم دادا
+برو که رفتیم
با سرعت های باال تو اتوبان میروند و صدای اگزوز های ماشین ها فیز میبردند. دور پلیسی میزدند و مسابقه میداند.
ساعت ها همانطور گذشت که رسید به ساعت شش صبح
-من میگم ما که هممون عاشق کله پاچه ایم بیاید بریم بزنیم بر بدن که دلم ضعف میره براش
نه که بچه ها با حرف محراب مخالف نبودند بلکه حرفشم تایید کردند،صبحانه ای لذیذ تر از کله پاچه برای آنها
نبود،صبحانه را خوردند. حدود یک ساعت طول کشید زیاد نتوانستند بخورن چون چربی کله پاچه آنهارا گرفته بود.
+ما که ماشین سواری کردیم بیاید بریم موتور سنگین سوارشیم که یه صفایی داره که نگو و نپرس.
-گل گفتی دادا.بریم
آنها به پیست موتور سواری رفتند موتور سنگین مورد علاقه اشنان را سوار شدن. انها کمی میترسیدند چون موتورها سنگین بودن و کنترل آنها دشوار ولی آنها عاشق هیجان بودند و همه چیو میخواستند تست کنن. تا ساعت نه حال و کیفشان را کردند.
+بچه ها همبنو میخوایما.
-بیاید بریم پی اس فایو بازی کنیم.
وارد یک گیم نت بزرگ و لوکس شدند و در مانیتورهای بزرگ شروع به بازی کردند.فقط دوساعت از وقتشان را پای فیفا و غیره دادند.
تازه ذهن آنها به حرکت افتاده بود داشت ایده و نظرهای جالب میداد.
-بیاید بریم کیش با هواپیما،کیش خیلی خفنه الان نریم توخوابم نمیبینیم.
درآن 24 ساعت فرصت نیازی به گرفتن بلیط و غیره نبود.نیازی به هیچی نبود.سوار هواپیما شدن ساعت دوازده به آنجا رسیدن تصمیم گرفتن به هتل بروند وسرویس های خوب آنها مانند سونا،جکوزی ، مرکز اسپا و ترانسفر استفاده کنند.
از غذاهای ایرانی تا اروپایی ،فست فود میتوانستند سفارش دهند.
همه پسر ها بی نهایت خوشحال بودند ولذت میبردند از این امکانات رایگان و خوب که در اختیارشان قراردادند
امکانات هتل آنقدر زیاد بود که فقط 5 ساعت از زمان را درآنجا با رفتن به سونا و جکوزی و ماساژ گذراندند.
حالا 17 ساعت زمان آنها گذشته بود و فقط 7 ساعت باقی مانده بود.وقتی متوجه این موضوع شدن کمی غمگین شدن که چقدر زود گذشت.
-بچه ها زانو غم بغل نگیرید پاشید بریم قایق سوارشیم بعدشم میریم مغازه های مختلف و هرچی خواستیم میخوریم.
بچه ها به تبعیت از محراب بلند شدند و بعد از آماده شدن به سمت دریا رفتند.آنها سوار تویوب شدند و قایق تویوب را به داخل آب برد و باتکان های قایق به هر سمت پرت میشدند. پسرها قهقهه میزدند و آب بر سر روی آن های می پاچید.
هوا تاریک شد، ساعت 8 شب بود.
-دقت کردین وقتی به ادم خوش میگذره زمان زود میگذره؟
سری به نشانه تایید تکان دادند.تصمیم گرفتند پیاده روی کنند و هر مغازه ای که مورد علاقه آنها بود وارد شوند و هرچه میخواهند بخورند.خوردن برای آنها فقط مهم بود.به یک مغازه اجیل فروشی رسیدند و کلی پسته وغیره خوردند.به پاستیل فروشی که رسیدند انواع پاستیل را خوردند.به غرفه لواشک رسیدند از خود بی خود شدند و فقط یک ساعت از وقت خود را اختصاص به خوردن لواشک ها دادند.دیگر زمان آنچنانی نداشتند پس به طرف رستوران رفتن تا چلوکباب بخورند.و اینجا مقصد آخر آنها بود.
پایان
ما را در سایت رمان ها و داستان های زیبا دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 52